بزکوهی


بزکوهی
نویسنده : معظمه جهانشاهی
امتیاز اعضاء : 0
امتیاز منتقدین : 0
برای امتیاز دادن به داستانها وارد شوید.

روزی و روزگاری شکارچی و پسرش برای گرفتن بز کوهی پا به قله کوه می گذارند از فضای روزگار شلیک آنها به بزی باردار میخورد که درحال به دنیا آوردن بچه اش بود قبل از آنکه بز کوهی جانش را از دست بدهد به پسرش که تازه به دنیا آمده بود نصیحتی کرد و به او گفت :(پسرم به این دنیا خوش آمدی اما به بعضی از آدمها اعتماد نکن چون ممکن دست نوازش روی سرت بکشند اما وقتی بزرگتر شدی تو رو غذای خودشون می کنند )مادر بز چشمهایش را بست و شکارچی بز و بچه اش را باخود برد .شب بوی غذا تمام خانه راپر کرده بود آنها از پشم مادر بز لباسی بافتند و تن پسرشان کردند و هرشب که پسر شکارچی کنار بچه بز می آمد آرامش تمام وجود او را می گرفت بچه بز نمی دانست که این آرامش به خدا وجود لباسی ست که تن پسر شده چون بوی مادرش را می داد ماه ها گذشت حالا بز کوچولو بزی تنومند با شاخه های بلند و شمشیر مانندی داشت که هیچ کس حریف او‌نمیشد پسر شکارچی تصمیم گفت به خاطر پول در نبردی که بین بزهای کوه برگزار میشود شرکت کند به همین دلیل بز را وارد نبردی کرد که تا حالا ندیده بود بزبا تمام وجود جنگید پر از زخم که ناگهان بی هوش شد صدایی در گوشش آمد که او دیگر طاقت ندارد باید او را بکشیم ترس تمام جانش را گرفت اما زخم قلبش بیشتر قلبی که از ته دل پسر شکارچی را دوست داشت یاد حرف های مادرش افتاد چشمانش را بست وقتی بزی که با او جنگیده بود
نیز این حرفها را شنید تصمیم گرفت او را فراری دهد اما بز قبول نکرد به خاطر اعتمادی که کرده بود خودش را لایق آزادی نمی دانست
چشمهایش را بست و به خواب عمیقی فرو رفت
معظمه جهانشاهی

نظرات

ارسال
تازه ها
معظمه جهانشاهی

بزکوهی

زهره باغستانی

حیدر

محمد حسین مرادپور

بار دار

اکرم جعفرآبادی

دختری که ...

حسین مجرد

بوی عید

حسین مجرد

لبه

بیشتر
پر بازدیدترین ها
رهاسادات عابدینی

اشک های صورتی

ایمان نصیری

گیسوان طلایی

مهدیه باقری

ترمز

فرزانه فراهانی

جنگ

علیرضا امینی

راست گفتم

زینب گلستانی

داستان کوچک

بیشتر
دات نت نیوک فارسی