به عنوان یک طعمه او را دوست داشتم. اولش همسنوسال او شدم. بعد GTA یادش دادم تا از پدر و مادر اخلاقمدارش دور و دورتر کنم. بعد هم رانندگی در جادههای پرپیچ وخم را تا مستقل شود. تجمعات زن، زندگی، آزادی بود که پیش من آمد. وقت هیجانات بلوغ.
نظرات