بوی عید
نویسنده : حسین مجرد
امتیاز اعضاء : 10
امتیاز منتقدین : 0
برای امتیاز دادن به داستانها وارد شوید.
«یکی اون چهارپایه رو نگه داره.»
در آن بلبشو کسی صدایم را نمی شنود. دلم شور مرضیه را می زند که روی چهارپایه لق لقو ایستاده و دیوار را تمیز می کند. تنها کسی که با جان و دل کار می کند، مرضیه است. از بچگی هم همینطور بود. از زمانی که عقلش رسید، عصای دست من و مادرش شد. هر وقت برای مدرسه به او پول تو جیبی می دادم، بدون اینکه یک قران از آن را خرج کند به خانه برمی گرداند.
بوی کف و صابون، شیشه پاک کن و وایتکس از در و دیوار خانه می آید. این بوها را دوست دارم. بوی نزدیک شدن عید است.
خانه به هم ریخته و شلخته است. فقط سفره هفت سین و افطار مرتب است.
« الهی فدای دخترم بشم من، با بچه کوچک و دهن روزه خودش رو هلاک می کنه.»
یک کلمه دیگر بگویم مادرش می گوید: « بسه دیگه مرد. چقدر از دخترت تعریف می کنی. دختر به دنیا آوردم عصای دستم باشه، شده هووم.»
خوشبختانه صدای قرچ قرچ شیشه نمی گذارد مادرش صدایم را بشنود.
عروسم آن طرفتر بشقابها را دستمال میکشد و زیر لب حرف هایی می زند که من نمی شنوم اما جوری دستمال می کشد که می توان حدس زد چه می گوید. عروس است دیگر.
با نزدیک شدن اذان همه کار را تعطیل می کنند و دور سفرۀ افطار جمع می شوند. نوه ها دور مامان جون را گرفته اند.
پسر و دامادم هم آمده اند. خنده هایشان دلم را می برد.
مرضیه می گوید: « جای یه نفر خالیه.»
به طرفم می آید. من را از روی طاقچه بر می دارد و غبار از شیشه ام می گیرد و کنار همسرم می گذارد.
«حالا جمعمون جمع شد.»
ثریاآقایی : سلام دوست کتابخوان داستان زیبایی بود.
ارسال