از پنجره بیرون را نگاه می کنم، صدای بوق ماشینها و جر و بحث همسایه ی طبقه پایین و بالا در هم می آمیزد ، ابرها تا نزدیکی ساختمان های بلند پایین آمده اند جوری که نور چراغ های شهر را بازتاب می دهند و هوای تاریک شب را روشن می کنند ، نم باران می بارد، عجب منظره ای.
- تا حالا اینطوری شهرو ندیده بودم.
گربه ای در سطل زباله کنار چناری که به تازگی آخرین برگهایش را به کف خیابان سپرده ناله جفت گیری سر می دهد. پاکت سیگار لب پنجره است، همین نیم ساعت پیش آخرین سیگارهایش را دود کردم، هنوز هم دلم سیگار می خواهد اما کی حوصله دارد پنج طبقه را پایین برود. صداها خوابیده و نیمچه سکوتی برقرار شده است. صدای آژیر آمبولانسی که نزدیک می شود همین نیمچه سکوت را هم درهم می شکند.
از کنار پنجره می روم، چراغ آبی رنگ توی هال همه چیز را تار می کند، این خاصیت نور آبی است، روشن می کند اما چشم تارتر می بیند.
روی مبل می نشینم و با دکمه های کنترل ور می روم، اما تلویزیون روشن نمی شود، حتما به خاطر هوای ابری است.
به اتاق خواب می روم تا کمی دراز بکشم ، نور چراغ خواب قرمز همه جا را روشن کرده است. به تابلوی روی دیوار نزدیک می شوم، مردی ناراحت و تنها روی پلی در اسکله است، دو نفر در حال دور شدن از او هستند ، نمی دانم آسمان نقاشی قرمز است یا به خاطر نور است، اما حال آن مرد را خوب می فهمم، برگه ای زیر تابلو چسبانده شده .
کلید را می زنم، چراغ روشن نمی شود.
« آخه وسایل این خونه چه مرگشونه»
چشمهایم را به برگه نزدیک و ریز می کنم.
« پدر و مادر عزیزم، از وقتی که یادم می آید اگر ده روز زندگی کرده ام، نُه روزش خودم را دوست نداشته ام. در آن یک روزی که خودم را دوست داشتم مطمئن بودم که دیگران من را دوست ندارند و می خواهند اذیتم کنند. زندگی برایم بی ارزش و بی هدف است. همیشه دلم می خواست خودم را آزاد کنم، اما شما تنها دلیل من برای تحمل این شرایط بوده اید اگر این نامه را می... خوا ....نید....
بقیه اش به طور کامل خط خطی است ، هر چه تلاش می کنم نمی توانم آن را بخوانم.
به عقب بر می گردم، یک مرد به شکم روی تخت دراز کشیده است،نزدیکش می شوم . سمت چپش روی زمین تلفن همراه در صفحه تماس است و آخرین تماس "مامان جان" است، سمت راستش قوطی قرص متادون روی زمین است که دو قرص بیشتر ندارد. لیوان آب هم روی زمین ریخته است و از دهانش کف بیرون آمده . به سرعت نبضش را چک می کنم نمی زند.
بطرف در خانه میدوم. تا وارد هال می شوم در باز می شود و دو پرستار به سرعت از کنارم رد می شوند و به اتاق می روند، صدای گریه پدر و مادرم در راهرو توجهم را جلب می کند و نزدیک تر می شود. وارد حال می شوند.
تا به سمتشان می روم از اتاق صدای پرستار بلند می شود.
- هنوز نبض داره ولی ضعیفه. بايد سریع برسونیمش بیمارستان.
پدر و مادرم با نگرانی به اناق چشم می دوزند. نفس راحتی می کشم به اناق نگاه می کنم. در اتاق باز می شود و در حالی که من روی برانکارد هستم از کنارم رد می شوند.
نگاهم به آیینه ای که هیچ تصویری نشان نمی دهد خیره می ماند.