یادگاری


یادگاری
نویسنده : حسین مجرد
امتیاز اعضاء : 0
امتیاز منتقدین : 0
برای امتیاز دادن به داستانها وارد شوید.

نفس عمیقی می کشد آخرین چوب کبریت را خاموش میکند ، چشم هایش به آخرین یادگاری خیره می ماند.
یاد روزی می افتد که پسر با لبهای کبود و صدای منقطع گفت : «من دیگه دووم نمیارم، برو پی زندگیت.»
چشم‌ در چشم های کبودش دوخت ، صورت تکیده و بی روحش را از نظر گذراند، حتی یک تار مو هم روی سرش نمانده بود. اشک مانع آخرین دیدارش بود.
با دستهای لرزان عکس را در کیفش می گذارد. چوب کبریت های نیمه سوخته را زیر پایش له می کند و می رود .

نظرات

ارسال
تازه ها
معظمه جهانشاهی

بزکوهی

زهره باغستانی

حیدر

محمد حسین مرادپور

بار دار

اکرم جعفرآبادی

دختری که ...

حسین مجرد

بوی عید

حسین مجرد

لبه

بیشتر
پر بازدیدترین ها
رهاسادات عابدینی

اشک های صورتی

ایمان نصیری

گیسوان طلایی

مهدیه باقری

ترمز

فرزانه فراهانی

جنگ

علیرضا امینی

راست گفتم

زینب گلستانی

داستان کوچک

بیشتر
دات نت نیوک فارسی