نفس عمیقی می کشد آخرین چوب کبریت را خاموش میکند ، چشم هایش به آخرین یادگاری خیره می ماند.
یاد روزی می افتد که پسر با لبهای کبود و صدای منقطع گفت : «من دیگه دووم نمیارم، برو پی زندگیت.»
چشم در چشم های کبودش دوخت ، صورت تکیده و بی روحش را از نظر گذراند، حتی یک تار مو هم روی سرش نمانده بود. اشک مانع آخرین دیدارش بود.
با دستهای لرزان عکس را در کیفش می گذارد. چوب کبریت های نیمه سوخته را زیر پایش له می کند و می رود .