آینده
✍️ ارسال داستان جدیدپاشنه را کشید و گفت: احساس میکنم کمی برایم بزرگ است.
گفتم: تو توی سن رشد هستی، همین کفش چند ماه دیگر اندازهات میشود.
مادرش گفت ما فلسطینی هستیم و فردا قرار است به غزه برگردیم.
کفش را از او گرفتم و از انبار مغازه یک شماره کوچکترش را برایش آوردم.
گفتم: تو توی سن رشد هستی، همین کفش چند ماه دیگر اندازهات میشود.
مادرش گفت ما فلسطینی هستیم و فردا قرار است به غزه برگردیم.
کفش را از او گرفتم و از انبار مغازه یک شماره کوچکترش را برایش آوردم.
نویسنده: محمد قریشی
شهر: شیراز
تاریخ انتشار: ۱۴۰۲/۱۱/۲۷
بازدید: ۲۸۱
امتیاز داور: ۰
امتیاز کاربران: ۱۶۹ (جمع کل) | میانگین: ۹.۹ از ۱۰ (۱۷ رأی)
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است.