داستانک زهرهترک ! از سنگینی نگاهش زهرهترک شدم .کاری از دستم بر نمی آمد ؛ فقط پلکهایم را به هم می...
سالیانی دور، شاهدختی با پادشاه و ملکه در قصری آراسته و پرنعمت میزیستند و زندگانیشان بر وفق مرادشان...
_کسی هست که بخواین بهش خبر بدیم؟ با صدای پرستار به خودش آمد. _از اعضای خانوادهتون. _ نه، پدر و م...
نشسته بود توی دفتر وکیل و حساب و کتاب میکرد. دو برابر خواهرش ارث میبرد، دو سوم همهچیز... خیلی بود...
_باید بینقص بنویسم! و شد ننویسنده...
خورشید پشت زاگرس فرورفت و بلوطها در سکوت باد خم شدند، مثل کسانی که میدانند چیزی را از دست دادهاند...
زن اسلحه در دست داشت. چادرش را به كمرش بسته بود. آرام و با وقار به طرف غسالخانه قدم برمىداشت. گريه ...
مردی تمام غذاهای خانه را یکجا خورد اما سیر نشد. . زمان جنگ بود غذا جیره بندی بود #فرهاد بصیر...
"سبز خواهيم شد" جمله ادبى تاثير گذار يك دانه محبوس به دوستش. #فرهادبصیر...