لوگو
مادر با لبخند داشت موهای گندمی اش را خرگوشی گره می زد.
دخترک سرش را از میان دستان مادرش بیرون کشیدوگفت: مامان بسه دیگه خسته شدم،اینا که مصنوعین.
نویسنده: ایمان نصیری
شهر: دزفول
تاریخ انتشار: ۱۳۹۹/۰۳/۲۶
بازدید: ۱۴۲۹
امتیاز داور: ۰
امتیاز کاربران: ۶۸ (جمع کل) | میانگین: ۶.۸ از ۱۰ (۱۰ رأی)
نقد ادمین:

طبیعتا این یک داستان است چرا که هر آن چه از یک داستان انتظار می رود را داراست. اما سعی کنید کمی از این شکل کلیشه ای که ضربه ای را در پایان داستان قرار می دهد دوری کنید. این که ابتدا چیزی بگوئید و در انتها با یک جمله کلیدی بخواهید به متن معنا بدهید در عموم داستان های کوچک و به خصوص داستان های شما دارد تکراری می شود. نویسنده خوب از تکرار باید فرار کند. در این داستان ابتدا از مو به گونه ای گفته می شود که شکل آرایش و زیبایی پیدا می کند به خصوص که رنگ گندم رنگی طلائی و زیباست اما در انتها متوجه می شویم این موها مصنوعی است و این زیبایی هم کاذب بوده . این که موهای دختر مصنوعی هستند آن هم در سنی که انتظار نمی رود یعنی دختر به بیماری خاصی نظیر سرطان گرفتار آمده. داستان یک متن احساسی برای افراد سرطانی در سنین پایین است. کلمه "دخترک" هم حکایت از همین سن پایین دارد. همان طور که گفته شد داستان هیچ ایرادی به ظاهر ندارد غیر از آن که شکل و قالب کلیشه ای در پرداخت به خود گرفته است. در انتخاب موضوع خوب عمل می کنید اما باید در شکل پرداخت هم کمی به فکر نوآوری باشید.

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.