لوگو
چک برگشتی

باور نمی‌کردم که بتوانم نزدیک به شعبهٔ بانک جای پارک پیدا کنم. آن‌قدر دستپاچه شدم که موقع پارک نزدیک بود به ماشین پشتی بزنم. چک برگشتی را از روی صندلی برداشتم. باز هم خرابکاری کرده بودم. نوبت پرداخت عوارض شهرداری بود. فراموش کرده بودم پول را به موقع به حساب بریزم؛ شهرداری هم چک را برگشت زده بود.

از ماشین پیاده شدم. گرمای هوا، شرجی و بوی دریا کلافه‌ام کرد. آدم‌هایی که با عجله از پیاده‌رو رد می‌شدند انگار حال مرا داشتند. گرمای بیرون بعد از خنکی داخل ماشین باعث شده بود شیشهٔ عینکم بخار بگیرد و محکم به کسی برخورد کنم.

درست مثل همهٔ وقت‌هایی که کار بانکی داشتم، به محض ورود عجله بر من غالب شد. شماره گرفتم و روی صندلی نشستم. هوای بانک خنک بود، ولی انگار که روی سوزن نشسته باشم تکان می‌خوردم. احساس می‌کردم کار بانک و صدا کردن شماره و رفتار مشتری‌ها مثل یک فیلم دورِ کند از جلوی چشمم رد می‌شود. دیروز، با اینکه بیشتر از دو ساعت برای تحویل گرفتن چک از شهرداری معطل شده بودم، چنین حسی نداشتم.

خانم میانسالی روی صندلی کنارم نشسته بود. سرش را جلو آورد و طوری که همه بشنوند پرسید:
«آقا، فکر نمی‌کنی کارمندا کند کار می‌کنن؟»
نمی‌دانستم بیماریِ من مسری است. شاید بیماریِ او مسری بود و من انقدر درگیرِ کندیِ زمان شده بودم. چند نفری غر زدند.

خانم میانسال بلند شد و رو به رئیس گفت:
«چرا انقدر همکاراتون کند کار می‌کنن؟!»
رئیس سرش را از روی پرونده بلند کرد و گفت:
«مشتری جلوی باجه ممکنه بیش از یک کار داشته باشه. همهٔ باجه‌ها هم که فعال هستن. صبر بفرمایید؛ کار شما انجام می‌شه.»
خانم در حالی که می‌نشست گفت:
«انگار نمی‌دونه من کی هستم. بلایی سرتون بیارم که به من دیگه نگین صبر کنین. شعبهٔ خودم که می‌رم تا منو می‌بینن می‌فرستن پیش معاون، کار من انجام می‌شه.»

بلندگو اعلام کرد:
«شمارهٔ ۱۳۹ به باجهٔ ۳.»
خانم بلند شد و من نفس راحتی کشیدم. به کارمندِ باجهٔ ۳ دید داشتم. لبخند مصنوعی‌اش را دیدم؛ ولی احساسش پنهان‌کردنی نبود. بعد از چند دقیقه عذرخواهی کرد و گوشی‌اش را جواب داد. ناگهان از شدت هیجان بلند شد. کاملاً می‌شد لرزشِ دست و رنگ‌پریدگیِ صورتش را تشخیص داد. خانم شاکی گفت:
«کارم رو انجام بده! کجا می‌ری؟»
کارمند اشاره‌ای کرد و مسئولِ صندوق پشت میزش نشست و کار خانم میانسال را بدون نقص انجام داد.

نمی‌دانم در پشت خط چه خبری به او داده بودند که وقتی برگشت، غمی سنگین در صورتش حس می‌شد. تلفنی به رئیس چیزهایی گفت.
خانم شاکی که کارش تمام شده بود ول نمی‌کرد. رو به رئیس گفت:
«اصلاً چه معنی داره کارمند از پشت باجه بلند شه!»
رئیس گفت:
«این‌ها که پشت باجه نشستن، ربات که نیستن، آدمن. بهشون خبر خوب می‌رسه، خبر بد بهشون می‌رسه. حق دارن احساس‌شون رو نشون بدن.»

بلندگو اعلام کرد:
«شمارهٔ ۱۴۰ به باجهٔ ۴.»
همین رفتارهای غیرنمایشی و عادی این شعبه را دوست داشتم. آن‌ها هم با همهٔ بی‌انضباطی مالی، با روی خوش مرا پذیرفته بودند. به شماره‌ام نگاه کردم؛ ۱۴۲ بود. دوست داشتم من به باجهٔ ۴ بروم و کارمند دوباره، بدون نقاب و بدون اینکه مصنوعی رفتار کند، به من بگوید: «ای بابا، باز چه گندی زدی؟!»

خانم میانسال دوباره روی صندلی کنارم نشست؛ انگار دیگر عجله‌ای برای رفتن نداشت. شاید بیماری‌اش فقط قبل از انجامِ کارش بود. باز بلند پرسید:
«تلفن بازرسی شما چنده؟»
رئیس به دیوار اشاره کرد و بدون اینکه سرش را بلند کند، پرونده را ورق می‌زد و امضا می‌کرد. خانم شاکی توی گوشی‌اش چیزی نوشت و به من نشان داد. نخواستم در کارش مشارکت کنم و کلمهٔ «بازرسی» و «بانک» را که غلطِ املایی داشتند درست کنم.

بلندگو اعلام کرد:
«شمارهٔ ۱۴۲ به باجهٔ ۴.»
لبخندی زدم و جلوی باجه نشستم. چک برگشتی را تحویل دادم. کارمند بدون تظاهر و طبیعی لبخند زد. فرم رفع برگشت را که به من می‌داد، گفت:
«ای بابا، باز چه گندی زدی؟!»

علی محقق — پاییز ۱۴۰۴
نویسنده: علی محقق
شهر: تنكابن
تاریخ انتشار: ۱۴۰۴/۰۸/۱۷
بازدید: ۴۵
امتیاز داور: ۰
امتیاز کاربران: ۰ (جمع کل) | میانگین: ۰ از ۱۰ (۰ رأی)

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.