سرباز اول در حالی که نامه را باز می کرد گفت: همیشه همسرم برایم نامه می فرستد و از خوش خط بودنش کیف م...
پشت دستهایش زخم شده بود. کارش که تمام شد پرید پایین: اینم از سیم خاردار. حالا سریع مزدم رو بدین تا ع...
- اگر با سنگ آخر زدیش شام مهمون من - تو خونه ی خدا هم شرط بندی؟ ...
کالسکه خوشه های خشک را یدک می کشید. گندم ها محصول یک سال زحمت باغبان پیری بودند که پشت ارابه نشسته ب...
مادر با اجبار می خندید. دلقک برایش دست تکان می داد...
اهل خانه را بغل به بغل دور سفرهی هفتسین، روی ایوان نشاندهام. مادر آتشگردان را تندوتند میچرخاند ...
مهربانی موج میزد. نه ظالمی وجود داشت، نه مظلومی و نه روزنامهای برای چرند بافی....
پیرزن هر سال سفره را با عکس برادرها و پسرهایش تکمیل میکرد. سیدحمید، سید عزیز، سیدعلی......
قبل از بردن جسد، انگشتش را شستند...