پیرمردی پس از سالها زنی که در جوانی با او ازدواج کرده بود و بعد از چند سال از هم جدا شده بودند را پ...
پانزده سال بود روی کیک جشن تولد دخترش عدد هفت میگذاشت....
بیسکوییت در شیشهای سوپر مارکت را عقب کشیدم. مغازه دار به پشتی صندلی تکیه داده بود و چشمهایش را...
سنگنوشته: گفته بودم بدقهرم....
عطرینه از پنجره ماشین دید مردم قالی های شسته را از دیوار و پشت بام آویزان کردند. جلوتر از پدر ب...
بس است دیگر بواام بواام زدن های مکرر، دست به زانو شو....
بعد از رفتنش، مثل آویز سمجی به خاطرات او سنجاق شده و خیال کندهشدن ندارد. پنج ماهی را که باهم زندگی ...
در خانه باز میشود. کوبههای قلبم گوشم را کر کرده و سینهام میسوزد. سمت نگاهم زودتر از هرچیز به سو...
معلم مستأصل وارد مغازه شد. ـ جناب یه چاه باز کن بدین، از اون کار راه اندازاش. بقال چپ چپ نگاه کرد:...