نیم تنهاش در سطل زباله بود. به جای غذا، چند جلد کتاب پیدا کرد. لبخند زد. سه چهار کیلویی میشدند.....
دایره؛ گوشه ی پرده را کنار زد .هنوز برف می بارید.منصور دست کاوه را گرفته بود.با هر قدمی که بر می...
هبوط؛ بعد شام بود. یک ساعتی تا خاموشی مانده بود.همهه ی مختصری به گوش می رسید. صدای وکیل بند بلند...
تابستان بود. آنروز پیش از ظهر، بدون اجازه قلاب ماهی گیری برادرم رو برداشتم. اول راهنمایی بود و من...
هر چه از روز می گذشت، هرم آفتاب بیشتر می شد. زن دیگر نای ایستادن نداشت. روی سنگ ریزه های زبر کنار ...
خدمتکار، هر روز به چشمهای سبز دخترک خیره میشود و شبها، هنگامی که لنزهای خود را درمیآورد......
روزی و روزگاری شکارچی و پسرش برای گرفتن بز کوهی پا به قله کوه می گذارند از فضای روزگار شلیک آنها به ...
نامزدیاش را با طلبه به هم زد. شرطش این بود که مُلبس نباشد....
از پنجره بیرون را نگاه می کنم، صدای بوق ماشینها و جر و بحث همسایه ی طبقه پایین و بالا در هم می آمی...