هبوط؛ بعد شام بود. یک ساعتی تا خاموشی مانده بود.همهه ی مختصری به گوش می رسید. صدای وکیل بند بلند...
دایره؛ گوشه ی پرده را کنار زد .هنوز برف می بارید.منصور دست کاوه را گرفته بود.با هر قدمی که بر می...
هر چه از روز می گذشت، هرم آفتاب بیشتر می شد. زن دیگر نای ایستادن نداشت. روی سنگ ریزه های زبر کنار ...
تابستان بود. آنروز پیش از ظهر، بدون اجازه قلاب ماهی گیری برادرم رو برداشتم. اول راهنمایی بود و من...
خدمتکار، هر روز به چشمهای سبز دخترک خیره میشود و شبها، هنگامی که لنزهای خود را درمیآورد......
روزی و روزگاری شکارچی و پسرش برای گرفتن بز کوهی پا به قله کوه می گذارند از فضای روزگار شلیک آنها به ...
از پنجره بیرون را نگاه می کنم، صدای بوق ماشینها و جر و بحث همسایه ی طبقه پایین و بالا در هم می آمی...
نامزدیاش را با طلبه به هم زد. شرطش این بود که مُلبس نباشد....
نفس عمیقی می کشد آخرین چوب کبریت را خاموش میکند ، چشم هایش به آخرین یادگاری خیره می ماند. یاد روزی ...