به اوج دلتنگی که رسید، عکسش را بوسید. زینب گلستانی ...
پلاک را که آوردند، فاتحه پسرش را خواند. زینب گلستانی ...
از مهریهاش گذشت، از مهرش نه... زینب گلستانی ...
مرد گفت:«میخوام سیگارو ترک کنم...البته اگه بتونم.»...
با عصبانیت داد زد:«همه خفه شید. اصلا هیچ جا نمیریم. امروز میمونیم خونه.» اتاق خالی بود ولی زن هنوز...
خانه اش را با هزاران آرزو ساخت. اما در آن آرام نگرفت! صدایی نزدیک از سال هایی دور امانش را بریده است...
»۱۷۵« بچه ها داد زدند: _اشتباه کشیده.. اشتباه کشیده خانم معلم سر از تصحیح اوراق برداشت و به تخته...
غواص» هر تریلی حامل شهدا که رد می شد، سرباز بغض کرده، سلام نظامی می داد زنی ضجه زن از بین جمعیت...
همه توی عکس خانوادگی میخندیم. سی سال بعد... مامان آلزایمر گرفت. بابا تجدید فراش کرد.نازنین رفت ین...