زهره فریاد زد بیشعور عوضی، همه چی رو ریختی توی ماست ها. ...
_مردم گوشت چند؟ ماست چند؟ _راستی امروز من شام نخوردم اگر میدی بیام خونتون ...
روزنامه، رونامه گاو با الاغ فرار کرد. عه جدی میفرماید. آخ من تازه براشون علف دادم...
پیرمرد از روی صندلی بلند شد. باورش نمیشد. این بار سایهاش هنوز نشسته بود....
بیب.بیب.بیب..بیب..بیب..بیب...بیب...بیب...بیب...___________________________________________...
داستان کوچک: نوزاد صدای گریه که بلند شد، ماما لبخند زد. زینب گلستانی ...
داستان کوچک: پرستار با دستانی لرزان ملحفه سفید را کنار میزند، ماسکش را بر میدارد، پیشانی بیجان م...
داستان کوجک: ماهی قرمز پشت سبزهها قایم شده بود. هر چه زمان به غروب نزدیکتر میشد جمعیت کمتر میشد...
پرسید: دنجترین گوشه دنیا؟ گفتند: ششگوشه آباعبدالله زینب گلستانی ...