بچه را بااحتیاط روی تختش می گذارم. خوشحالم. بالاخره او خوابید. به همسرم لبخند می زنم:« میشه برقا رو ...
چاره ای نداشت. دیر شده بود. پسرک گریه کرد. می خواست باز هم شیر بخورد. شاید هم می خواست او از پیشش نر...
دستانش می لرزید. روزگار کمرش را کمان کرده بود. آهسته از پله های کاه گلی خانه ی روستایی پایین آمد:« چ...
معلمش بودم. همیشه ماسک می زد. صندلی آخر می نشست و یک کلاه نقاب دار هم روی مقنعه اش می گذاشت. آن روز...
نصفه شب بود. بیدار شد. گریه نمی کرد. چشم هایش پر از خواب بود. کمی می بستشان و دوباره نگاهم می کرد و ...
فراتر این دفعه بیست گرفته بود سراسیمه به طرف خانه دوید _مامان... مامان تو راست میگفتی میان ت...
گربه، لبهی پشت بام ماتِ قرصِ ماه بود. پرید و پنجه به ماه کشید. خالی بود....
برو اذان بگو الان توی این جنگ اره همه میخوان اول وقت بخوون. اذان که تمام شد وارد سنگر شد ودید همه...
مرگ بر شاه بگو مرگ بر شاه زدنش، زدنش تا خون در رگ ماست خمینی رهبرماست ...