طناب را که دور گردنش انداختن، فریاد بیرمقی کشید. توان دیدن یک خودکشی دیگر را نداشت. ...
دیگر طاقت شنیدن صدای خنده و شادی آنها را نداشت. به طرف در رفت و با لگد آن را باز کرد. نگاهی به سفره ...
هر روز، مسیر خانه تا مدرسه را بدون اشتباه در تاریکی طی میکرد....
در میانهی ویرانهها، کبوتر روی بمب عمل نکردهی دشمن، آشیانه ساخته بود....
دخترک به مشاجرهی پدر و مادرش نگاه میکرد.حین گوش دادن متوجه شد زیادی است. سمعکش را بیرون آورد....
پرسیدم: چه خبر؟ گفت: خبری نیست؛ سلامتی... اما سلامتی کم خبری نبود!...
علی دفتر مشقش را نشان داد. معلم اخم کرد و گفت: _بخون من چی سر مشق دادم! او خواند _پدر نان ندارد...
مادر: خوب گوش کن این مرد 10 سال از تو بزرگتره و همه اش توی جنگه .میدونی که پول نداره بازهم میخوای...
صبح زود وسط کوچه همدیگر را دیدند. دقیقا خودش بود. مثل سیبی که از وسط نصف کرده باشند. با تعجب از کن...