نفس معلم رفت .اما حالا همهی بچهها ماسک داشتند....
برادر چاقو به دست آمد.خواهر نگران بود، دستش زخم بر ندارد....
ذرات تن هرمز و آشوب را به باد داد....
همه حاضر بودند...معلم نه...
جلوی نام آموزگار نوشت شهید...
زمان کوچ ، آشوب ذرات خاک هرمز را با خود برد....
مریضها ترخیص شدند.دکتر نه...
باغ انگوری پدری چند دهه است بدست سید مصطفی جمع و جور میشه، به سید حلال معروفه ، سهم هریک از وراثه چن...
- نه استاد... بیدارم کردی!...