نفس معلم رفت .اما حالا همهی بچهها ماسک داشتند....
مریضها ترخیص شدند.دکتر نه...
برادر چاقو به دست آمد.خواهر نگران بود، دستش زخم بر ندارد....
سر تراشیده آمد.شاگرد مریض خندید....
ذرات تن هرمز و آشوب را به باد داد....
زمان کوچ ، آشوب ذرات خاک هرمز را با خود برد....
باغ انگوری پدری چند دهه است بدست سید مصطفی جمع و جور میشه، به سید حلال معروفه ، سهم هریک از وراثه چن...
- نه استاد... بیدارم کردی!...
نیم تنهاش در سطل زباله بود. به جای غذا، چند جلد کتاب پیدا کرد. لبخند زد. سه چهار کیلویی میشدند.....