بعد از ده سال و شش ماه و یک هفته و دو روز، یکهو هوس سیگار کرد......
یک هفته بود که مقابل یک صفحهی سفید نشسته بود. هر چقدر که زور میزد، نمیتوانست یک داستان خیلی خیلی...
مشاجرهی زن و شوهر غواص زیر آب بالا گرفت. حرفهایشان نامفهوم بود. تنها چیزی که بالا میآمد حباب بود...
چهل و پنج ساله، چاق، طاس، مجرد، خجالتی، تنها و بیکار بود. بدتر از همهی اینها ناامید بود....
وقتی زن توی خانه کارهای روزانهاش را انجام میداد. فرشتهای در چند قدمیاش ایستاده بود و با حسرت نگ...
دختر زیر تلی از آوار گیر کرده بود. وقتی از پسر درخواست کمک کرد. با شرط قبول خواستگاری پسر روبرو شد....
بدلهای دیکتاتور دور میز شام نشسته بودند. با دقت به شام خوردن نسخهی اصلی نگاه میکردند....
تا پانزده سال وقتی همه در موردِ رنگ حرف میزدند. فکر میکرد منظورشان خاکستری است....
_بیابگیر کفش هاتو برات پس آوردم آرشیدا دست برد کفش های صورتی رنگ پاپیون دارش راکه خیلی هم دوستش داش...