پادشاهی بلبلی داشت که صدای زیبایش در تمام قصر می پیچید . روزی پرنده مریض شد و پادشاه گفت :هر کس خبر...
نگاه قد و نیمقد دخترها به در بود و گاوی که ما ما می کرد... مادر زائیده بود ... یک پسر ......
هق هق نگاهش به قفس خالی بود ... مادر سوپ جوجه را هم میزد......
مرد با لبخند به پیامها نگاه میکرد ... زن در کنارش خوابیده بود با سیم شارژری که به گردنش پیچیده شده...
شکوفه های بهاری تمام شهر را پوشانده بودند محمدحسین وارد خانه شد مادرش از اتاق کناری رایحه گل های مح...
ماه و خورشید و زمین دست به یکی کرده بودند....
پیرزن نیاز به تنفس مصنوعی داشت. امدادگر ایستاده بود بالاسرش. چندشاش میشد تنفس دهان به دهان بدهد...
اسکناس پنجاه تومنی را سمت گدا گرفت. نگرفت. گفت:«جمعهها کار نمیکنم.»...