توریست، محو خطهای سیاه و سفید بدنِ گورخر بود. هیپنوتیز شد....
پسر زیپ ساکش را کشید. مادر بغض کرد: کاش عطسهام میآمد....
پسر پای مصنوعی پدر را دستش داد و گفت: «حالا نمیشه اربعین رو از همین تلویزیون دنبال کنید و بیخیال پ...
شکست شانهها را قبل از شیمیدرمانی....
دختر خمیازه کشید و خوابآلود گفت: «دیشب با هماتاقیهام تا خودِ سحر بیدار بودم.» صدای مادر پشت گو...
گوشی موبایل دختر، برای بار چندم به صدا درآمد. مادر سلام نمازش را داد و اعتراض کرد: «چرا جواب نمیدی...
توی رویا، کنار خیابان، یک تیله پیدا کرد. صبح که از خواب بیدار شد. تیله توی مشتش بود....
دوباره توی خواب راه افتاد. از خانه بیرون زد. وقتی بیدار شد. جلو خانهی دوران بچگیاش ایستاده بود....
شخصی میخواست مرغ مینا را بفروشد که صاحب مرغ مینا گفت :پرنده ی من حرف میزند خریدار که خانمش هم عاش...