به نشستن توی ردیف اول عادت ندارم. می نشینم ردیف دوم. تمام صندلی های دور و برم خالی است جز چهار پنج...
رهگذری در شیشه را باز کرد. بعد از هزار سال امید بالاخره آزاد شد....
ساعت سه نصف شب است. بهنام کلهاش را مدام عقب و جلو میکند. زیر لب میگوید:«من کیک تولد میخوام. من...
پدرم همه خاطرات جبهه را فراموش کرده، بجز یک خاطره. فقط یک خاطر خندهدار میگوید و... ...
مامان پشت میز هفتسین ایستاد. - زینب یه عکس از ما بگیر. کادر را تنظیم کردم تا مامان، آقا بزرگعلی...
قرآن را بالای سرش گرفتم. با اشارهاش ماسک را از روی صورتش برداشتم. با صدای خشدارش گفت بِعَلّیٍ؛ و ر...
مرد یکهو به رعشه افتاد و کف بالا آورد. بعضی از عابران به اشتباه برایش پول میانداختند....
گیج شده بود. از پشت، همه سیاه و یک شکل بودند. پر چادر چند زن را کشید. برمیگشتند و نگاهش میکردند....
حسود نبود تا اینکه هوو آمد....