«باز مشق ننوشتی؟!» تا پایان کلاس روی یک پا ایستادم. دستهایم هوا بود و با غبطه به دفتر بچهها خی...
پسرک کنار پدرش ایستاد. پدر رکوع رفت او هم خم شد و دستها را به زانو گرفت. پدر سجده رفت و پسرک اول نگ...
دبیر ریاضی امام جماعت ظهر بود. سر از سجده دوم، رکعت سوم که بلند کرد تشهّد خواند و سلام داد. تعدادی ...
بعد از فوت همسرش، تنهایی فرمون زندگی را می چرخاند و معمولا هم سر راهش، سربالایی و دست انداز بیشتر از...
تراول صدتومنی توی خیابان افتاده بود. هیچ کس برشنمیداشت....
زن، تنها پسرش را از زیر قرآن رد کرد و کاسه آب را پشت سر او ریخت: «خدا به همراهِت! اما تو همون عملیا...
حواسم نبود، سبد را پر کردم....
وارد صفحه شماره ناشناس شد. عکسهای خیانت شوهرش را که دید، لبش را محکم گزید. زیر همه آنها تکیهکلام خو...
پدربزرگ، تراول دویست هزار تومانی را جلو نور پنجره گرفت و به دقت دنبال خط پولش گشت: «نمیدونم کدوم از...