_خواهرم؛ جنگ زدهای؟ _یعنیچی آقا؟ یه طوری میگی جنگزده انگاری جزامیُم. اهل خرمشهرُم. _حالا چرا ...
قبل رفتن به جبهه، کمد لباسهایش را خالی و وقف نیازمندان کرد. ▪️ چرا هرچه میگردم پیدایت نمیکنم؟ ...
ــ آخ جون ماه رمضون اومد. دیگه مامان نمیخواد بره سر کار. من خوشم نمیاد واسه خونه تکونی به مردم کم...
ــ کاپشن نوتو چرا نپوشیدی؟ مگه نگفتی عید بشه تنم میکنم. ــ مامانم پس داد به صابکارش ــ مگه از ...
زیر چشمی نگاهش می کردم . حواسم بهش بود. الکی شیر آب را باز کردهبودم و لیوان را پرو خالی می کردم. یک...
کادر ثابت بود. لانگشات. پانزده دقیقه طول کشید تا دو مرد به کلوزآپ برسند....
گلوله را در تفنگ و تفنگ را روی سرم میگذارم قلبم به شدت میتپد نفس عمیقی میکشم -رولت ماشه را می...
به محض این که به خانه وارد شد،احساس کرد در و دیوار خانه به او سلام می کنند و خاطرات شیرین او را در ب...
به دفتر کارم آمدی و شدی نبض تپنده انگشتانم. مثل نقطهای به حرفحرف زندگیام معنا بخشیدی. پشت سر تو ا...