افتاده بود روی بالکن. دور و برش پر از خون شده بود. هنوز نردهی بالکن در چنگش بود. خودش را به زحم...
مرد از روبرویش با حلقه ای پر از ساعت می آمد.مرتب عصای سفیدش را به زمین می کوبید.مکث کردوگفت: ساعت م...
عبدروی دبوار نوشت :فاطمه جان این جمعه با پدرم میایم خواستگاریت .ا فاطمه دومین غرزند عثمان را بدنیا آ...
عروسک را مادرش به زور از او گرفت .مادر داماد گفت :,سال دیگه عین همین را خودت بدنیا میآری...
گروهان به خط. همه سوار اتوبوس بشید. یکی بلند گفت برای سلامتی شوهرننه راننده صلوات. راننده خودش رو ان...
پسرک کنجکاو بود،تا بفهمد در صندوقچه کوچک مادربزرگ چه چیزی است. پس یک روز از مادربزرگ پرسید. مادربز...
پاشو گذاشت روی ترمز...باز کیسه زباله دم در مجتمع بود ....یه هفته بود که دیگه کیسه زباله ای دم در مجت...
کارت عروسی اش به دستم رسید.هیچ وقت نفهمید،عاشقش بودم....
چای روضه را که سر کشید از جا بلند شد. جیغ دخترک میخکوبش کرد. پره روسری توربافش گیر کرده بود به دایره...