مردی وانمود می کرد که خیلی پولدار است و بالاخره با دختر یکی از تجار شهر ازدواج کرد. روز عقد به دختر ...
خورد به سپر ماشین و با ضرب افتاد روی آسفالت. همهی زندگیاش مثل نوار فیلم از جلو چشمش گذشت. از ...
دختر نگاه میکند. انگار بازیگر یک فیلم صامت و طولانی بود....
خون توی چشمهای دریاسالار دوید. صدای آژیر هشدار کشتی در گوشش فرو رفت. سکان را چسبید. با صدای خشدار ...
پدر پیشانی جوانش را بوسید. روانهاش کرد به سوی زندگی. شب شد، فرزند نیامد. پدر بارها تماس گرفت بیش...
یک نفر به دنیا آمد. یک نفر به دنیا آمد. یک نفر بزرگ شد. یک نفر بزرگ شد. جنگ شد. یک نفر پوتین ...
به نام خدا متن این بود: _خوشبختی یعنی داوطلب برای نوش جان کردن واکسن پدر پَز . و عکسی که با دو...
افتاده بود به جانش. پوستش را درید، استخوانهای دست و پایش را خم کرد، انگشتانش را به هم گره زد، چنگ ا...
به نام خدای جان نگاهی از سر وحشت، ترس و اضطراب به دیس برنج میاندازم، دانههای کشیده و چاق بادی ...