در کلانتری تعهد داد کتک نزند .دیگر موجی هم نشود ....
کارگر کرونایی به اغمارفت .همراه ماسکی برایش پیدا نکرد ....
_ گریه نکن... اشکت میریزه رو چشمای من... گِلی شدم... _ دستبندم گم شده... دستبندمه میخوام _ بذار با...
ناامیدی مرگ است .اما سرطان خون امیدش را قطع کرد ....
زن، ترسان روی تخت دراز کشید و در حالی که ضربان قلبش را در گلو حس میکرد، دستها را به دو طرف باز ک...
در تاریکی جاده، دستِ یار تازه در دست، داشت رویا میبافت آن روبهرو فقط نور بود به خیالش نزدیکتر ...