بی تو بالاخره آمده بود. میخواستم دوباره دستهایم را دور گردنش حلقه کنم؛ گونههایش را ببوسم و بگویم«...
کارگرها کتابهای بسته بندی شده را از انبار بردند و توی وانت جا دادند. غبار توی هوا موج میزد. کتابها ه...
سیب مهربانی دو پسر بچه به سیب های یک درخت نگاه می کردند،در دلشان آرزوی خوردن سیب از درخت را کردند...
کووید۱۹:بی میزبانم،کسی مهمانم می کند؟...
عقربه ثانیه شمار، روی صفحه ساعت دیواری درجا می زند. یک نخ سیگار، در حال سوختن لبه میز عمود مانده. ب...
هنوز از ازدحام مقابل اسلحهفروشی در وحشت بود، که با قفسههای خالی سوپرمارکت مواجه شد. نگران پسرک سه...
پیرزن خنده کنان نوزاد را نشان جاسم داد و گفت: _ مبارکت باشه ننه شکل خودته جاسم به چشمهای خیس حلیمه...
بنام خدا #⃣ این خانه مرد دارد... زنگ خانه بصدا در آمد. دختر با ترس دکمه در بازکن را زد. تند کف...
درهای هواپیما که بسته شد عروسکش را محکم در آغوش کشید و رو به مادرش پرسید: فرشته ها چه شکلی اند؟؟؟ ...