هر کس حواسش به خودش بود به حال خودش، به کار خودش. بابا روی صندلی چرمی سیاهش ، که صندلی خاص اوست نشس...
خبر دادند که؛ مصطفی برگشته. به زحمت از مدیر بخش ، مرخصی ساعتی گرفتم تایک تُک پا بروم ،ببینمش و برگر...
درمردمک چشمانش دونفر ایستاده بودند...چشمانش را باز کرد کسی را ندید...
در را باز کرد..هیچ کس پشت د رنبود..کلید را روی در گذاشت...
برای جراحی پسرش پول بیشتری لازم بود تمام طلاهایش را فروخت ، حلقه اش را نگه داشت . شاید همسرش با...
زن باز هم لوستر جدید خرید . همسرش از زمان تصادف با تریلی ، فقط سقف را میبیند ....
کشیدم.چشمانم سیاهی رفت،باصدای جیغ پریدم،گیسوان طلایی دخترم در دستانم بود....
به نام خدا دو پسر بچه به سیب های یک درخت نگاه می کردند،هر دو آرزوی سیب خوردن از آن درخت را در دل دا...
ردیفِ لالههایِ قرمز و زرد، کنارِ سبزههایِ تر و تازه، هر عابری را به سمت خودش میکشاند، سبزیِ درختا...