سر سفره عقد به گذشتهاش فکر میکرد، و به مهریهای که هنوز نگرفته بود...
پیرمرد بالاخره توانست با رای دادگاه حضانت پسر همسایه را از پدر او بگیرد. پسر خوشحال بود که دیگر قرار...
نرسیده به حرم دستم را رها کرد و به طرف یکی از دستفروشهای کنار خیابان رفت. از میان اجناس، یک پیراهن ...
_ راستی اونور چیکار میکنی؟ _ اوایل که اومده بودم بیکار بودم؛ ولی کم کم شروع کردم دستبندبافی یاد گر...
تقریبا کامل بود، بجز پنجحرفی ستونِ عمودی. مرد چند سرفه خشک و خونی کرد و جدول را تمام کرد....
توی جادهی خلوت یک کاپشنِ نو پیدا کرد. توی جیب بغلش یک دندان نیش بود....
صدای تلویزیون را میبست و کتاب میخواند....
نگران است نزدیک گیت فرودگاه عُق بزند و مامورها بفهمند....
مدتی است در روی یک پاشنه می چرخد، بدبیاری بدبیاری بدبیاری ......