قرار
✍️ ارسال داستان جدیدقرارمان همینجا بود. زیر درخت بید مجنون، روبروی سرسرههای پارک. روی حرفزدن با پسرش را نداشت.
- مردم چی میگن آخر عمری؟
اما اینقد در گوشش خواندم تا بالاخره راضی شد.
- فقط خدا تنهاست، آدم بیمونس و همدم میپوسه.
آخرین بار پشت تلفن چند بار تکرار کرد: «میگم، امشب حتما میگم». نمیدانم بالاخره گفت یا نه؟ نواری زرد دورتادور پارک کشیده شده بود.
- ورود ممنوع، مخصوص تردد نیروهای امدادی.
سر کوچه و دور تا دور خانهاشان، پر بود از همین نوارها.
- مردم چی میگن آخر عمری؟
اما اینقد در گوشش خواندم تا بالاخره راضی شد.
- فقط خدا تنهاست، آدم بیمونس و همدم میپوسه.
آخرین بار پشت تلفن چند بار تکرار کرد: «میگم، امشب حتما میگم». نمیدانم بالاخره گفت یا نه؟ نواری زرد دورتادور پارک کشیده شده بود.
- ورود ممنوع، مخصوص تردد نیروهای امدادی.
سر کوچه و دور تا دور خانهاشان، پر بود از همین نوارها.
نویسنده: نسا جعفری
شهر: کرج
تاریخ انتشار: ۱۴۰۴/۰۶/۲۵
بازدید: ۷۵
امتیاز داور: ۰
امتیاز کاربران: ۱۴ (جمع کل) | میانگین: ۷ از ۱۰ (۲ رأی)
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است.