یک روز دایناسور کوچولو به حیاط خانه رفت و بازی کرد.او خیلی از بازی کردن خسته شده بود .تصمیم گرفت به ...
پیرمرد خندید. پیرزن هم وقتی تپش قلب پسرش را زیر دستش حس کرد، خندید. پسر هم وقتی دست پیرزن روی سینه...
همیشه میگفت:«جنازهی مرده نباید روی زمین بمونه معصیت داره.» اما وقتی مرد، دو روز روی زمین ماند، تا...
بچه به بغل وارد اتوبوس شد، شال سرش خزیده بود روی شانهها. چشمهایش در جستجوی صندلی خالی ناکام ماند. ...
همیشه یک گفتوگوی طولانی در سرش جریان دارد. حرفهایی که میداند اگر گفته شوند شاید همهچیز را ساده...
نام داستان: رویای حقیقت سیزده ساله بود و داخل اتاق تنها نشسته بود و سعی می کرد صدای مهمان هایی ک...
دو روز بود که حسن چیزی نخورده بود. در کلاس، صدای استاد دور میشد و دنیا تار. پسر آرام روی فرش زحجره ...
زیپ شلوارش را بست و گفت: بای برا همیشه...
ساعت سه صبح بود و شهر در سکوت غرق شده بود. نیما پشت میز آشپزخانه نشسته بود، قهوهای سرد در دست، و ب...